۱۳۸۶ تیر ۲۴, یکشنبه

ما گوسفنديم؟

وقتی موضوعاتی كه هنگام فكر كردن و حرف زدن راجع به آنها، آدم اندكی هيجان‌زده می‌شود يا تا حدودی از كوره در می‌رود، از تعداد مشخصی در روز بالاتر می‌رود، احساس می‌كنم برای حرف زدن دچار لكنت می‌شوم يا به عبارتی توانايی جمع و جور كردن افكارم برای بيان اندكی سخت می‌گردد. در هفته‌ی گذشته، پس از اعلام خبر سهميه‌بندی بنزين، عكس‌العمل مردم شاهكار بود. وقتی تصاوير رفتار مردم را به صورت پراكنده می‌ديدم يا شاهدان اخباری را نقل می‌كردند، ناخودآگاه از خودم می‌پرسيدم چرا برای بعضی عجيب است كه مملكت دارد به گه می‌نشيند و چرا هنوز عده‌ای اميد به اصلاح و پيشرفت ايران در دهه‌های آتی دارند.
دفعه پيش كه قرار بود قيمت بنزين از 80 به 100 تومان افزايش يابد به مردمی كه در شب آخر در صف‌های طولانی وقت خود را هدر می‌دادند تا در آخرين فرصت بنزين ليتری 20 تومان ارزان‌تر بزنند نگاه می‌كردم و با خود می‌انديشيدم كه آيا واقعاً ارزش دارد به خاطر يك باك آدم هم خود را الاف كند و هم آن عده بيچاره‌هايی كه واقعاً بنزين تمام كرده‌اند و تازه بعد از آن چه؛ وقتی كه اين باك بنزين تمام شد كه در اين تهران پرترافيك زمان زيادی نمی‌پايد، چه گهی می‌شود خورد. در شب خبر سهميه‌بندی كه ديگر بدتر، باز هم رفتار مردم برايم به سختی قابل درك بود اما آنچه واقعاً نمی‌توانم بفهمم رفتار مردم در روز و روزهای بعدی بود؛ يعنی زمانی كه ديگر بنزين سهميه‌بندی شده بود و ديگر هل زدن برای بنزين بی‌معنی بود. صف‌های طولانی و هجوم مردم به پمپ بنزين‌ها چه دليلی داشت؛ و به آن بيچاره‌هايی فكر می‌كردم كه واقعاً بنزين تمام كرده بودند.
مردم با ظرفيتی هستيم و قابليت آنرا داريم تا باز هم ظرفيت‌مان بالاتر رود. مهم نيست كه چقدر بهمان فشار وارد می‌شود، بالاخره راهی برای سازگار كردن خود با آن و انتقال فشار به سمت ديگر پيدا می‌كنيم. هيچ اعتراض محسوسی از سوی ما در برابر موضوع سهميه‌بندی بنزين از ابتدای سال 86 تاكنون ديده نشد. مسلماً هذيان‌گويی‌های درون تاكسی همراه با غرهای پرتوقعانه را نمی‌توان شكايت ملموس ناميد. عكس‌العمل تنها هجوم به پمپ‌های بنزين در شب آخر بود ...
قصدن تنها ايراد گرفتن به خودمان و مردم نيست. مسلماً حكومت مدبر و دولت كارآمد، مسئول اصلی اين مشكلات است. در طول اين چند سالی كه صحبت كمبود بنزين و سهميه‌بندی آن مطرح بود اگر به طور جدی ناوگان حمل و نقل عمومی اصلاح می‌شد، امروز در اين زمينه مشكلات بسيار كمتری داشتيم. منظورم از اصلاح حمل و نقل عمومی يك حركت اساسی و عقلانی است و نه خريد چند اتوبوس برای شركت واحد يا استفاده از ون به جای تاكسی يا طرح‌های تخيلی مانند مونوريل.
چند روز پيش خانم به ظاهر تحصيل كرده و بافرهنگی در تلويزيون راجع به موضوع بنزين صحبت می‌كرد و آماری را مربوط به سرانه مصرف بنزين در ايران و كشورهای پيشرفته‌تر از ايران مطرح می‌نمود و با ذكر اين نكته كه بنزين در ايران بسيار بی‌رويه مصرف می‌شود از طرح سهميه‌بندی بنزين طرفداری شديد می‌نمود. نمی‌دانم چطور می‌شد به اين خانم محترم فهماند در آن كشورها به دليل وجود سرويس حمل و نقل عمومی بسيار كارآمد، ملت احياناً جايی از بدنشان دچار مشكل روحی يا اعوجاج نشده است كه برای رفت و آمد به محل كار به واسطه استفاده از اتومبيل شخصی، اعصاب خوردی رانندگی و خطر احتمال تصادفات و استهلاك اتومبيل‌شان را به جان بخرند.
من خيلی تلاش می‌كنم تا آدمی با ذهن باز باشم و مخصوصاً تلاش می‌كنم تا جنسيت افراد تأثيرگذار بر قضاوت من نباشد، اما آخر تا كی می‌شود مقاومت كرد؟ هميشه وقتی به اين فكر می‌كردم چرا به ندرت در جايی رييس، مدير يا رهبر يك خانم است، مذبوحانه تلاش می‌كردم تا دليلش را احمق بودن مردها، شرايط نامناسب برای زن‌ها و از اين‌جور مزخرفات برای خودم جلوه دهم. اما در اين لحظه كه اين جملات را می‌نويسم به خود می‌گويم تا كی، تا كی می‌شود با حقيقت مخالفت كرد و بر ضد حركت طبيعت بود؟ داستان همين است: زن‌ها به صورت عمومی از مردها غيرمنطقی‌تر هستند و در عوض احساساتی‌تر. اگر به ظاهر مد روشنفكری و با شعور بودن اين است كه زن‌ها را هم‌تراز مردها منطقی بدانيم، به نظرم می‌آيد كه به نوعی كتمان حقيقت و رفتاری ضد طبيعت باشد.
هر يك از جنس‌ها خصوصياتی دارند كه مختص به جنس آنهاست و همگی آنها خوب است. اگر من از احساساتی بودن زن‌ها ايراد بگيرم نشانه حماقت من است و عدم توانايی‌ام برای درك و پذيرش خصوصيات ذاتی زن. اصولاً اين مشكل آدم‌های ذهن بسته (محدود) برای پذيرش افراد متفاوت با خود است. پدر، فرزند را نمی‌فهمد و قابل ايراد می‌داند، دانشجو استاد را درك نمی‌كند، كودك پيری را متوجه نمی‌شود و دخترها، پسرها را موجوداتی بسيار متفاوت با خود می‌يابند و بنابراين قابل ايراد. اصولاً اين عدم درك متقابل را نبايد به گروه‌های متضاد محدود كرد. آدم‌ها همديگر را سخت درك می‌كنند و بنابراين ديگری را مستعد نقد كوبنده می‌يابند. در نتيجه به نظرم می‌رسد تلاش برای داشتن ذهنی باز يا به عبارتی روشنفكر بودن را می‌توان سعی در شناخت و درك بهتر ديگری معنی كرد.
...
اين نوشته را كه شروع كردم، قصد داشتم تا با يك مقدمه كوتاه، نقدی كلی بنويسم درباره فرهنگ عمومی مردمی كه بين‌شان زندگی می‌كنم و با اشاراتی به حوزه‌های مختلف مثل شيوه‌های آموزش در مدارس، اوضاع همه‌ی هنرها، روابط بين دوست‌دختر و دوست‌پسرها و برنامه‌های تلويزيونی، نظراتم را به شكلی ملموس مطرح كنم. اين دفعه كه نشد؛ شايد در فرصتی ديگر.

هیچ نظری موجود نیست: