
شنبه 4 خرداد 1387؛ حدود ساعت 7:45 صبح رسيديم. سنندج با اينكه مركز استان است اما به اندازه يك مركز استان توسعه يافته نيست. مردم خوبی دارد اما چندان فرهنگ رفتاری جاافتادهای ندارند. در مقايسه با شهرهای همتراز خود، سنندج محيط اجتماعی نسبتاً بازی دارد و پايين بودن درصد خانمهای چادری خوشايند است. كردها هنگام فارسی حرف زدن هم برخی حروف را از ته حلق ادا میكنند. شهر سنندج به لحاظ طراحی و كيفيتهای بصری بسيار ضعيف است. نمیدانم جنگ و فشارهای دولتی چه تأثيراتی بر فرهنگ عمومی مردم گذاشته است و چه فاكتورهايی را بايد در قضاوتمان دخيل كنيم اما به هر حال رفتار مردم با غريبهها خوب است. مردم شهرهای مرزی ممكن است به لحاظ اقتصادی وضع نسبتاًخوبی داشته باشند اما به دليل كوتاهی دولت و در معرض برخورد بودن با امواج فرهنگی متنوع و نصفه نيمه، به لحاظ فرهنگی فقير هستند.
در بازار قديم سنندج تعداد زيادی پارچهفروشی و آشغالفروشی وجود دارد. چای هم بسيار زياد است. ظاهراً مشروب هم نصف تهران قيمت دارد. سيگار خوب به راحتی پيدا نمیشود. اغلب مردم به قاچاق كالا از عراق به چشم كار غيرقانونی نگاه نمیكنند. كردها ساده و روراست و علاقمند به سياست به نظرم آمدند. لباس محلی همچنان رواج دارد. نكته متعجب كننده وجود يك كليسا در سنندج بود. گمان نمیكردم در سنندج مسيحی وجود داشته باشد. البته ظاهراً ديگر وجود ندارد. كليسای قديمی محل زندگی خانوادهای بود كه ما تنها دختر نوجوانشان را ديديم كه اصلاً نمیدانم مسيحی بودند يا نه ولی طبق گفته او اندك مسيحيان سنندج به تهران رفتهاند.

گمان میكنم سنندجیها روابط دوستانهای با كرمانشاهیها نداشته باشند. دليلش را نفهميدم اما به مسخره كرمانشاهیها را پهلوان خطاب میكردند. حوالی ظهر برای بازديد از زمين احداث مجتمعهای مسكونی به سمت شهر كامياران راه افتاديم.